X
تبلیغات
حرف های دلم


حرف های دلم





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

خدا بسه بیزارم از همه چی و همه کس

خدایـــــــــــــــــــــا

دارم عـــــــــــذاب میکشـــــم نمیبینی؟

بســـــــــــــــــــــه دیـــــــــــــــگه بـــــــــــــــریدم

خستــــــــــــــــه شدم از این دنیـــــــــــــــای لعـــــــــــنتی

از آدمــــــــــــــــای نامـــــــــــــــــــردش خستــــــــــــــه شدم دیگه.

مگــــــــــــــــه من چه گنـــــــــــــــــاهی کردم که اینـــــــــــــــــجوری باید

تقــــــــــــاص پـــــــــــــــــــــس بدم بســـــــــــــــــــــه دیگه خدا

لعنت به همه چی لعنت ... لعنت ... لعنت ...

(در ضمن نیازی به ترحم کسی ندارم )


نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 در ساعت: 21:23
|+|

خدا میشنوی؟
باور کن که خسته شده ام

دیگر خنده های دیگران برابم عجیب شده

آدم ها را با حسرت نگاه میکنم

بغض میکنم و حسرت میخورم

دیگر حتی نای اشک ریختن هم ندارم

انگار از این مدل حرفها حالم به هم میخورد

دیگر از حرفهای خودم هم حالم بد میشود

پر شده ام از تکرار و تنهایی

دیگر دوست ندارم چیزی بنویسم...

م.ع : خفه شدم


نويسنده: سانلی مورخ: پنجشنبه هفتم آذر 1392 در ساعت: 10:58
|+|

شوق دیدار

خدایا

اجازه هست ناصبوری کنم؟

به بزرگیت قسم از صبوري خسته ام...

 از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند و میماند...

از اشك هايي كه شبها تنها بالشم و تو شاهد آن هستید

و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

 در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

آرزوی پــرواز دارم مرا اجابت نما

ای تنهــاامیدم


نويسنده: سانلی مورخ: جمعه یکم دی 1391 در ساعت: 0:49
|+|


اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....


هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....


فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه هارا


نويسنده: سانلی مورخ: جمعه پنجم آبان 1391 در ساعت: 11:44
|+|

دلی گرفته

خدایا ...کجایی؟!...یا تو ازم دلگیری و دوری میکنی یا من ترکت کردم و بیخیالت شدم ....هر چی که هست بیخیال ...


.معذرت ...العفو ... .بشتاب به من..پناهم بده  یا  ......!

 

این روزها حس میکنم کمرم  زیر بار این همه مشکل و بلا و نکبت داره خم میشه ...داره  که نه! خم شده ... به ظرفیتم       


 نگاه نكردي.....   نمیتونم قد راست کنم زیر بار این همه مشکل ..خدایا من آدم این همه امتحانت نیستم ....

 

دلم گرفته !!!کجایی خدا شونت میخوام .....له شدم ....له شدم زیر بار این همه بلا که حتی اجازه دم زدن هم ندارم ...!


شونت  بده ...آرومم کن تا بتونم ادامه بدم ...نذار ببرم ...


خدایا جوابگوی این روزایی که داره میره و من دارم پرپر میشم و  کی میده ..روزایی که حسرت یک خنده مونده رو دلم ..


.روزایی که دلم آشیونه میخواد ....دلم ...نفس تازه میخواد


دلم هوا میخواد ..هوای اطرافم سنگین ..نفس که میکشم کم میارم ...دلم گرما میخواد ...!


سخته خدا باور کن سخته ..جواب روزایی که هر کس و ناکسی بهم زخم زبون زد ..سرمون پیش هر از خدا بیخبری خم کردم ....!


اصل نوشت: از اینکه ما را  این همه محتاج خلق کردی خدایا ازت دلگیرم ..!چرا؟!!


دلم تنگ خدا ..کجایی؟!!کم پیدایی  ....بغض من بی جون کرده ....


نويسنده: سانلی مورخ: سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 در ساعت: 23:23
|+|

قلبم چرا گرفته ...

امشب سکوت خانه رنگ عزا گرفته

با هق هق ستاره بغض هوا گرفته

.


از گریه های باران فهمیده ام من امشب

از دست آدمیزاد قلب خدا گرفته

.


از من نپرس هرگز با این همه خوشی ها

شعرم چرا سیاه است قلبم چرا گرفته

.


ما انتهای یک درد ما انتهای دوری

از بی تفاوتی ها معنای ما گرفته  ...


نويسنده: سانلی مورخ: پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 در ساعت: 21:59
|+|

خدا ازت شاکیم

دلم خیلی گرفته. انگار این دنیا فقط برای من درد و تنهایی داره. چرا کسی فریاد تنهایی منو نمی شنوه؟ چرا کسی گوش نمی ده؟ انگار همه ازم خسته شدن. منم از همشون خسته شدم. هیشکی به من گوش نمی ده. همه فقط از کنارم ساده می گذرن و فریادمو نمی شنون.


آره خدا!


اومدم اینجا صدات کنم. اومدم ازت شکایت کنم. تو هم منو تنها گذاشتی. پس چرا صدای اشکامو نمی شنوی؟ چرا بغضمو نمی بینی؟ چرا تو هم مثل همه ساده ازم می گذری؟ چرا خدا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟


بسم نیست این همه سال؟ این همه سال تنهایی و عذاب و ترس بسم نیست. به خودت قسم دیگه نایی برای گریه ندارم. به خودت قسم که دیگه نایی برای التماست ندارم. دارم از پا می افتم. همه تنهام گذاشتن. کسی به من فکر نمی کنه. کسی نمی خواد تنهاییمامو تموم کنه.


خدا ازت شاکیم!


مگه منم بنده ی تو نیستم؟ مگه تو منو نیافریدی؟ پس چرا تنهام گذاشتی؟ چرا تو هم منو تو این جهنم ول کردی؟ کسی نیست که به درد دل من بیچاره گوش کنه. کسی نیست که بپرسه مشکلت کجاست. خسته ام از این همه ادعای رفاقت. خسته ام از این همه دروغ. خسته ام . خسته ام از این که بازم تنها بمونم.



خدا دلم ازت پره!


تو با این همه بزرگیت منو فراموش کردی. حالا چه توقعی از این آدما داشته باشم. تو هم منو نمی خوای. پس جای من توی این دنیای تو کجاست؟ جای من تو قسمت بدبختیاست؟ تو قسمت تنهاییا؟ خدا چرا لااقل کسی رو به من ندادی که حرفامو بشنوه؟ چرا کسی رو بهم ندادی که آرومم کنه؟ چرا کسی نیست؟ چرا این آدما رو اینجوری آفریدی؟ چرا؟ چرا اینا فقط دنبال روزای خوشن؟ چرا وقتی تنهامو بهشون احتیاج دارم نیستن.

خدااز دستت ناراحتم!


تویی که اونو ازم گرفتی. تویی که تمام زندگیمو نابود کردی. تویی که حتی نگاه هم بهم نکردی. تویی که منو نمی خوای. تویی که منو به این جهنم فرستادی.


ازت کلی شاکیم. کلی ازت گله دارم. تو شادی به من ندادی. تو منو تنها گذاشتی.


دیگه دارم دیوونه می شم. تحمل ندارم. منم یه آدمم...اما


تو که صدامو نمی شنوی...


نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه نهم آبان 1390 در ساعت: 23:40
|+|



نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه بیستم مهر 1390 در ساعت: 21:46
|+|

تا لحظه آخر
در آن هنگام ،که می گردد نفس در سینه ها خاموش، نمی خواهم کسی از مردن من با خبر گردد،


نمی خواهم پدر برهم نهد چشمان بازم را، نمی خواهم که مادر سختی جان کندنم بیند،



ولی ای دوست


اگر روزی رفیقی مهربان آمد، زتو  پرسید فلانی کو...؟؟ بگو در سنگر ناکامی و حسرت


بسی جان داد ولی تا لحظه آخر چنین می گفت :


امید من ا...بود




نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه یازدهم مهر 1390 در ساعت: 23:1
|+|

خدابااااااااااااااا

حالم خیلی بده بدتر از همیشه رسیدم به آخر خط راهی جزء رفتن برام باقی


نمونده اما چطوری


باید برم راه رفتنش


بلد نیستم بلد نیستم چطوری خودمو خلاص کنم که به آرامش ابدی برسم بارها


خودکشی کردم اما نتیجه نگرفتم


خدا چی میخوای از تو جونم چرا ولم نمی کنی به خودت قسم دیگه چیزی ازم


نمونده بخوای



بگیری فقط یه نفس


برام باقی گذاشتی اونم بگیر و راحتم کن خدا چرا صدامو نمی شنوی خدا مگه


اشکامو نمی بینی


خدایا بچه که 


بودم میگفتن خدا مهربونه ولی من مهربونی از تو ندیدم از وقتی بزرگ شدم فقط


عذاب کشیدم


خدا منو برای عذاب


دادن آفریدی چرا دست از سرم بر نمیداری به چه زبونی بگم ولم کن خدا ولم کن


دیگه بسه گناه


من چی بود


عذاب کشیدن را رو پیشونیم  نوشتی جواب بده خداااااااااا با توام من جواب میخوام


جوابمو بده


بگو چرااااااااااااااا


نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه سی ام شهریور 1390 در ساعت: 21:58
|+|

درد عاشقی
خدايا اگر تو هم درد عاشقي را مي کشيدي

تو هم زهر جدايي رو به تلخي مي چشيدي

اگر چون من به مرگ ارزوها مي رسيدي

پشيمان مي شدي از اينکه عشق رو افريدي

بگو هرگز سفر کردي؟....

سفر با چشم تر کردي؟....

کسي را بدرقه با اشک : تو با خون جگر كردي؟.....

زشهر ارزوهايت به ناكامي گذر كردي؟


نويسنده: سانلی مورخ: شنبه دوازدهم شهریور 1390 در ساعت: 17:14
|+|

دارم از پیش تو میرم
دیگه دیره واسه موندن

دارم از پیش تو میرم

جدایی سهم دستامه که دستاتو نمیگیرم

تو این بارون تنهایی ؛ دارم میرم خداحافظ
شده این قصه تقدیرم

چه دلگیرم خداحافظ


نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه دوم شهریور 1390 در ساعت: 16:45
|+|

چشمهایم

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم! با تویی كه از كنارم گذشتی

و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است



نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه دوم شهریور 1390 در ساعت: 16:37
|+|

طاقتم سر اومده

خیلی دلم گرفته ...انقده که نگو ...تو دلم انگار یه چیزی سنگینی میکنه ...یه چیزی سنگین

,خیلی سنگین ...اونقدری که نفس کشیدنمو سخت کنه 


نمیدونم تاحالا اینجوری شدین یا نه. ولی من امروز بدجوری بی حالم ,دستم به هیچ کاری

نمیره,یه احساس غریبی دارم ,یه جور احساس پشیمونی,احساسی که فکر کنی همه ی

فرصتهای زندگیتو از دست دادی و دیگه جای جبرانی نمونده واست...


بی دلیل زندگی میکنم ,همه فرصتام و از دست دادم...


دیگه دلیلی ندارم واسه زندگی ...!!!از این به بعد زندگی کردنم الکیه



دیگه خسته شدم... طاقتم سر اومده ... فقط دعا کنین هر چه زودتر از این دنیا برم که

دیگه نمیتونم تحل کنم ... *

این روزگا ر به ما که وفا نکرد ایشالا واسه شما خوب باشه ...!

دوس داشتم یه شعر اینجا بزارم . اما هر کاری میکنم شعری که به روحیه الانم بخوره پیدا نمی کنم...!

فقط دعا کنین که هر چه زودتر برم.........!


نويسنده: سانلی مورخ: یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 در ساعت: 12:55
|+|

سه راه زندگی
در زندگی انسان سه راه دارد:


راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين راه است.


راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است.


و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.


(کنفسيوس)   



به دستت نيك بنگر

پاسخت آنجاست

تو خواهي ديد

در هر پينه ي دستت

نشان سرنوشتي را كه مي سازي!
**********************


نويسنده: سانلی مورخ: یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 در ساعت: 15:16
|+|

خدا چرا...
خدا چرا دل ِ منو شکستن؟

چرا دستای عشقمو به زندگی نبستن؟

دارم می سوزم

چرا رهام کردی میون ِ راهم؟

میخوام بمیرم ولی بی گناهم

دارم می سوزم

دارم می سوزم

بذار بسوزم


نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 در ساعت: 14:52
|+|

این روزها نبودن بسی بهتر از بودن است...

از اینکه با چشم باز سعی کنم نبینم اذیت میشم...

صدای گوشم دراومد از بس حرفا رو نشنیده گرفت...

کاش میشد از صفر شروع کرد.

.

.

.

بدون هیچ خاطره ای از روزهایی که بی اجازه وارد تقدیرمان شدند...



نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه سوم مرداد 1390 در ساعت: 23:56
|+|

نمیدونم چرا خدا ازم رو برگردونده!...خدایا دوباره بیا پیشم.
نمیدونم چرا خدا ازم رو برگردونده!

نمیدونم چه کار کردم

خدا همیشه با معرفت بوده

همیشه مهربون بوده

هیچ وقت منو فراموش نمیکرد!

نمیدونم ...

خدای با مرامم...

باز دوباره برگرد پیشم

به خدا خیلی بهت احتیاج دارم

خدایا دلم خیلی گرفته٬ بغض راه نفسمو بسته

نمیتونم داد بزنم ٬

نمیتونم فریاد بزنمو بگم:

دیگه خسته شدم٬دیگه طاقت ندارم

دیگه نمیتونم تحمل کنم!

هیچ کس حرفمو نمی فهمه...

اون طوری که باید درکم کنن نمی کنن!

اخه خدا تو که همیشه پیشم بودی تو که تنهام نمیزاشتی

چرا چند ماه دیگه هر چی باهات حرف میزنم گوش نمیدی؟

چرا بی معرفت شدی؟

چرا تنهام گذاشتی؟

خدایا اینا چه معنی رو میده؟

یعنی تو منو....

اره؟

به مولا قسم خسته شدم انقدر تظاهر به شاد بودن کردم...

خسته شدم انقدر الکی بلند بلند خندیدم...

خسته شدم انقدر حرف شنیدم...

خسته ..

خسته ی خسته....

خسته ی٬خسته ی٬ خسته ی....

خدایا دوباره بیا پیشم!!



نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه سوم مرداد 1390 در ساعت: 0:10
|+|

من و دوستم ( غم )

هوا ابریست ... دلم گرفته ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست .

گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!

گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ...

گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست

میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم

هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...

دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ...

آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...

 


نويسنده: سانلی مورخ: پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 در ساعت: 23:14
|+|

خدا نمی بخشمت...

خدا باید برم پیش کی از تو و روزگارت شکایت کنم

آره ، خدا شاکیم

ای خدا شاکیم ، ای خدا از خودم و همه چی و همه کس بیزارم

ای خدا من باید کجا بغض مو فریاد بزنم

کجا باید برم کجا شکایت کنم؟

ای خدااااااااااااا

باید سرموبه کدوم سنگ بکوبم که طاقت تحمل درد منو داشته باشه؟؟

کاش سینم باز میشد

کاش ...

خدا شاکیم

خدا ، کجایی؟؟؟

پس چرا چیزی چیزی نمی گی

خدا ، کجایی؟؟؟؟

خدا این چه روزگار زشتیه که تو درس کردی؟؟

خدا پس تو کجایی؟

کاش دیوونه بودم

کاش می شدم

کاش از بین این همه مخلوق من یکی رو بی خیال می شدی

ای خدا ، به کی بگم من زندگی رو نمی خوام؟

خدا مگه زوره ؟؟ من نمی خوام باشم

من نمی خوام

(آره ، بد بختی اینه که زوره)

خدا ، تا کی باید سرمو رو زانوم بزارم و هق هق کنم و ترسم از این باشه که کسی منو نبینه؟؟؟

خدا پس تو کجایی؟

خدا ، چرا اجازه نمی دی با اختیار از این زندگی لعنتی بریم

خدا ، چرا منو آفریدی؟

حالا که آفریدی کجا رفتی؟؟؟

این چه نزدیک تر از رگ گردن بودنیه که همش بد بختی نصیب منه؟

خدا؟؟؟؟

تو کجایی؟

تو کجایی؟






نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه ششم تیر 1390 در ساعت: 23:20
|+|

خداحافظ

نويسنده: سانلی مورخ: جمعه سیزدهم خرداد 1390 در ساعت: 0:15
|+|

ای عشق
ای عشق ..

از تو زهر است

بکامم ..



نويسنده: سانلی مورخ: پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 در ساعت: 0:6
|+|

خیلی ممنون

خیلی ممنون انقدر آسون من و داغون کردی

واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی

من و به محبت دو روزه مهمون کردی؟

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا

با همین سر به هواییت من و ویرون کردی

من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم

مگه این کافی نبود که من و مجنون کردی؟

همه عالم می دونستن که بری می میرم

اما رفتی و همه عالم و حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمیگذرم

ولی من هیجوقت ازت نمیگذرم... 


نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 در ساعت: 23:56
|+|

خدانگهدار عشقم _ محکوم به دل بستن
به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …

شاید بتوانم فراموشش کنم…  



نويسنده: سانلی مورخ: چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 در ساعت: 23:49
|+|

خط زدن بر من ، پایان من نیست آغاز بی لیاقتی توست...


نويسنده: سانلی مورخ: شنبه هفتم خرداد 1390 در ساعت: 22:48
|+|

خسته ام خدا

خسته ام از این زندگی.......از این دنیای بظاهر زیبا......از این مردم که به ظاهر صادق و باوفا.....


خسته ام از دوری از درد انتظار......خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ....اری پروردگارم....خسته ام


از این دنیا خسته ام"از ادماش"از دروغ هایش"ازنیرنگهایش خسته ام"پس کو محبت وصداقت.

چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست؟               


چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هایت نیست؟


همش دروغ و نیرنگ پیداست....دیگر دست محبتی در میان مردم نیست"دیگر عشقی پاک و مقدس در


میان مردم نیست"سفره ی دل مردم همش دروغ است به ظاهر پاک و صادقانه است...


ای خدایم.....ای معبودم خسته ام....کو دست عشق و محبت....کو سفره وفا وصداقت.....همه رفته اندو


نیرنگ مانده است"من خسته ام....از این همه ناله و فغان....خسته ام....اری خسته ام.....از دست خودم


خسته ام"از دست این زندگی که برایم سیاه بختی اورده است"خسته ام از دست همه خسته ام....از دست


روزگاره بی معرفت"از دست مردم بی معرفت"ای خدایم دیگر از زندگیم سیرم ....از خودم سیرم ....


از دنیا سیرم....ای خدا گوش کن صدایم را....من خسته ام...


نويسنده: سانلی مورخ: سه شنبه سوم خرداد 1390 در ساعت: 19:35
|+|

راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید؟
- فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته “از این قسمت باز کنید” سخت تر از طرف دیگر است. ۵۴ ساله

- فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری. ۱۲ ساله

- فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی “دوستت دارم”. ۶۱ ساله

- فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . ۳۸ ساله

- فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. ۲۰ ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه “حالا باشه تا بعد” این یعنی “نه” . ۷ ساله

- فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. ۴۲ ساله

- فهمــیده ام که بیش تر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. ۶۴ ساله

- فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم. ۴۸ ساله

- فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند، من می ترسم. ۵ ساله

- فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک “زندگی خوب” حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند. ۷۲ساله

- فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد. ۲۹ ساله

- فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام. ۳۸ ساله

- فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل – رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. ۳۴ ساله

- فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید. ۲۹ ساله

- فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. ۲۹ ساله

- فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. ۳۱ساله

- فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده. ۳۱ساله

- فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! ۲۷ ساله

- در زندگى فهمــیده ام در فکر عوض کردن همسرم نباشم. خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعیتها و مراحل مختلفه زندگیم تا بتونم با بینش واضح زندگیم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم. ۳۱ساله

- هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم.۴۲ ساله

- فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از آن رد می شود. ۵۰ ساله

- فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. ۳۵ ساله

- فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی! ۳۶ ساله

- من هنوز چیزی نفهمیدم, فعلا قضیه خیلی مبهمه. ۳۴ ساله

- من هم فهمیده ام همه چی رو با هم نمیشه داشت گاهی عشق، گاهی پول، گاهی آرامش. ۳۶ ساله

راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید؟!!



نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 در ساعت: 23:37
|+|

طرز برخورد با افرادی که شما را تحقیر می کنند.
واکنش نشان دادن در مقابل افرادی که شما را خوار کرده و ارزش هـایتـان را زیر سؤال می برند، قدری
دشوار و دردناک است. گاهی اوقات زخم هایی که اینگونه افراد به شما وارد می آورند، ممکن است تا ابد باقی بمانند.

باید توجه داشته باشید که افرادی که شما را تحقیر می کنند و قصد آسیب رساندن به شما را دارند، در درجه اول باید خودشان را بیازارند تا بتوانند شما را آزرده کنند.

باید بدانید که یک انسان کامروا، موفق، و با اعتماد به نفس هیچ نیازی به تحقیر دیگران ندارد. شاید این افراد از دیگران انتقادهای سازنده ای کنند، اما هیچ گاه آنها را تحقیر نمی کنند. برخی از افراد به طور کلی نظر منفی نسبت به دیگران دارند چون:

- به دلیل کمبودهایی که احساس می کنند دوست دارند خودشان را قدرتمند تر از سایرین جلوه بدهند تا به این طریق بر تزلزل شخصیتی خود غلبه کنند.

- قبلاً کسی آنها را آزرده ساخته و چون توانایی مقابله با آن را نداشتند، با تحقیر دیگران سعی می کنند از موقعیت فعلی خود دفاع کند.

افرادی که به شدت شما را تحقیر می کنند با این کار فقط ناراحتی، عدم موفقیت، و بی هدفی خود را در زندگی به نمایش می گذارند و این مشکل آنهاست نه شما. دانستن این مطلب به شما کمک می کند که راحت تر بتوانید در کنار آنها به زندگی عادی خود ادامه دهید و حرف هایشان را نشنیده بگیرید. اگر بدانید که مشکل از طرف مقابل است نه شما، می توانید منطقی با مسائل برخورد کنید و از حرف ها و کنایه های آنها شما را آزرده نخواهد کرد.

شاید فردی که دارای چنین خصوصیاتی است یکی از نزدیکان شما باشد و برایتان سخت باشد که بخواهید از نظر عاطفی خودتان را از او جدا کنید. هیچ نیازی به این کار نیست، فقط سعی کنید در بحث هایی که او راه می اندازد، شرکت نکرده و خودتان را کنار بکشید. قصد او این است که کاری کند تا شما احساس بدی نسبت به خودتان پیدا کنید. این وظیفه شماست که به آنها اجازه انجام چنین کاری را ندهید. 

توضیحات و نکاتی در مورد افرادی که شما را تحقیر می کنند:

زمانیکه اینگونه افراد به شما حرفی می زنند، در پاسخ به آنها، جواب های بی شماری به ذهن شما خطور می کند. اگر چنین کاری را انجام دهید، در واقع خودتان را با آن فرد هم شان ساخته اید و این دقیقاً همان چیزی است که آنها انتظارش را می کشند. آنها می خواهند شما را عصبانی کنند تا برخورد شدیدی از خود نشان دهید، آنها میخواهند شما احساس بدی نسبت به خودتان پیدا کنید و قصدشان تنها آزار دادن و آسیب رساندن است. شما با جواب دادن به آنها در حقیقت وارد بازی ساختگی شان میشوید، و در نهایت خودتان را آزار داده اید. ممکن است بعداً به خاطر حرف هایی که در عصبانیت از دهانتان خارج شده پشیمان شوید. خوب در زمان بروز چنین حالتی چه کاری می توان انجام داد؟ بهتر است یکی از موارد زیر را امتحان کنید:

زمانیکه احساس می کنید فردی با حالت تهاجمی با شما برخورد می کند می توانید بگویید: "ازت ممنونم اما فکر می کنم بهتر است توصیه هایت را برای خودت نگه داری"

و یا: "خیلی سخاوتمندی ولی من نیازی به توصیه های تو ندارم"

همه این مسائل به دلیل خشم و نفرتی که در آنها وجود دارد، درست می شود و شما هم مجبور نیستید که بار مسئولیت زندگی آنها را به دوش بکشید. شاید آنها بخواهند که از خشم و نفرت خود به شما سهمی بدهند، اما این "هدیه" ای است که شما واقعاً نیازی به آن ندارید.

اگر به توصیه های آنها گوش کنید و هدیه های مسمومشان را قبول کنید، با این کار خشم و عصبانیت آنها را به به درون خود راه داده اید. به خودتان اجازه انجام چنین کاری را ندهید. شما هیچ نیازی به این هدایا ندارید، از کنار آنها عبور کنید.


نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 در ساعت: 23:32
|+|

کاش میشد
کاش میشد سر نوشت را از سر نوشت

                      کاش میشد تاریخ را اندکی بهتر نوشت

کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی

                       داستان عمر را گونه ای دیگر نوشت



نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 در ساعت: 22:35
|+|

این را بدون که

این رو بدون که  

  

عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است

 

 گوش کردن نیست درک کردن است

دیدن نیست احساس کردن است  

   

جا زدن نیست صبر کردن است

ترسیدن از تو نیست و پس ... دل تو سنگ هم که باشه هیچ مشکلی نیست

آ خه من هنوز بت پرستم حالا خیالت راحت دیگه از تو نمی ترسم



نويسنده: سانلی مورخ: دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 در ساعت: 23:19
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar 20 & Best-Music-Cod